تبليغاتX
یک بهانه
یک بهانه



صدای من نمی‌‌رسد به گوش آسمان کر


نه یک ستاره می‌‌رود به سوی آسمان ما



ترانه سکوت من، حکایتیست در دلم


بلرزد آسمان شب، ز هر یک از ترانه ها



|+| اپنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 17:7 توسط رضا |

خودکشی


آره میدونم تسلیم دیروز هستی


گرفتی دیگه تصمیم و بارتو بستی


وقتی که بدترین خاطره هات


به تو میگه که دیگه باید خاتمه داد


سراسر وجودت خدشه دار شده


شاکی از مادرتی که بچه دار شده


به این دنیا اومدی و ناخوانده شدی وارد


حالا هم که می خوای نارانده بشی خارج


کسی به زندگی تو وارد نشد


عمر تو به مو رسید و پاره نشد


ولی حالا خودت می خوای اونو پاره کنی


ولی دست نگه دار این کار تو نیــست


می خوای بمیری تا که بدونن بلکه قدرت


یک شعر بنویسن رو سنگ قبرت


بگن حرفاش بین همه گم بود بیچاره


مثل جوک! یکی سر خاکت کمپوت بیاره؟!


فکرت میکنه دلتو قانع


که جونت رو زمین گروگانه


ولی بس کن الآن عصبی هستی


این نمی تونه باشه نظر اصلیت


تو می دونی که سکوت بدنت برابره با شکست و سقوط وطنت


نرو که رفتنت دیگه بستن در دفتر آینده هاست ...



بمون با من بتاز


پاینده باش


آینده هارو با من بساز



حالا چی شده واسه مرگ چراغت سبزه ؟


واسه نجات رسیده همین یک راه به مغزت ؟


می خوای خودتو بکشی بری که چی ؟


شیطونو لعنت کن و بگیر بشین !


فکر می کنی وقتی بری اون دست پل


فرشته ها منتظرتن با دسته گل؟!


نه مطمئن باش از این خبرا نیست !


خیلی رفتن و تو هم یک نفری تو لیست


 پاشو حالا بتکون گرد و خاکتو


بترکون این جهان سرد و ساکتو


پاشو بگو خیلی مونده من خسته شم !!


خودکشی هم  داره واسه تو کسر شأن


درد گاهی با درسه اگه بطن شو بخونیم


که وقتی رسیدیم بالا قدرشو بدونیم


دردا دارن باهات میکنن دست رشته بازی


چیزی دور نمی مونه از چشم قاضی


پس بگو فردایی بازم هست


و همه سختی ها بازندس


بگو فکر می کنی از تو شکست خوردم ؟؟


تا فکر بکنی از تو یک دست بردم!


|+| ادوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 18:13 توسط رضا |


    حرفی‌ نیست


                 صدائی نیست


                                  کلامی نیست


  باد هم نمیوزد


برگهای درخت رو به روی پنجره آرام و‌ بی‌ حرکت ایستاده اند


گویا آنها هم مثل بقیه خوابیده اند


و من تنها میاندیشم


جیرجیرک‌ها هم گویا خوابیده اند


صدای سکوت هم صدای قشنگیست


خوب شد ساعت دیواری ندارم


دلم برای دیروز تنگ میشود


دلم برای خودم تنگ میشود


از شوق یک دلتنگی‌ ته دلم غنج میرود


لبخندی بر لبهایم جا خشک می‌کند


به ژرفای آسمان


امشب خبری از ماه  هم نیست


دریای کبود آسمان دلم را به اعماق خود می کشد


غرق در امواج رویا


رویای دیروز یا فردا


نمی دانم


به اعماق آسمان پرواز می‌کنم


به ملکوت


به سکوت


لبخندی بر لبانم نشسته به ژرفای آسمان


|+| اسه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 4:59 توسط رضا |

اهل گرمسارم


اهل گرمسارم

روزگارم بد نیست


چاه نفتی دارم

پول گازی

سر سوزن عقلی


رهبری دارم

بهتر از گاو دوان

دوستانی ،دستشان داغ ودرفش

و
مشایی که همین نزدیکیست


لای این شب بوها

گوییا می ...
اشد

پای آن کاج بلند


**


اهل گرمسارم


ازهمان روزکه خوردم پپسی

توی میدان ولیعصر

شدم تهرانی


**


اهل گرمسارم

پیشه ام حرافیست


گاه گاهی قفسی میسازم توی اوین

تا به آواز جوانی که در آن

زندانیست

غم بدبختیتان تازه شود


چه خیالی....چه خیالی میدانم

همشون بیجانند

خوب میدانم

حاصل دولت من بی نانیست


من مسلمانم


برسرم هالهءنور

جانمازم پرچم

مهرم زور

قصر سجاده من


من وضو باخون

مردم پیروجوان میگیرم


من نمازم را پی تکبیرةالحرام فقیه

پی قدقامت شورای نگهبان خواندم



حجرالاسود من

کلهء تاروسیاه اوباماست


**


اهل گرمسارم


نسبم شاید برسد

به یه هندونهءکالی در چین


نسب من شاید

به پسر عمه چاوز برسد

رهبرم بیخبر از خواب پرید


جنّتی زیبا شد


مرد بقال از من پرسید

چند مثقال کراک میخواهی


من ازاو پرسیدم


رأی مفت سیری چند؟



|+| ادوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 15:38 توسط رضا |

سبز یعنی...




سبز یعنی یک نشان افتخار

سبز يعني کهنه عشق ماندگار


سبز يعني انتهاي فصل سرد

سبز يعني سيدي از اهل درد


سبز يعني يک جهان مظلوميت

سبز يعني صبر بر محروميت


سبز يعني يک رسانه، يک پيام

سبز يعني سيدي والامقام


سبز يعني يک نماد زندگي

صلح و ايمان، عدل و دين، آزادگي



|+| ایکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 4:56 توسط رضا |

اگه این سنگ ها رو می شورم هنوز


هر چی مونده تو دلت به من بگو

خیلیا از حال ما دورن رفیق


این همه گلاب و بارون واسه چی؟

مگه اقیانوسو می شورن رفیق؟


اسم خاکت که میاد

پرنده ها آسمونو بی هوا گم می کنن


عاشق ها وقتی به گردت می رسن
وسط دریا تیمم می کنن

این غبار رو پس بزن از آینه ها

گر بگیر خاکسترو می بره باد

وقتشه دلو به دریا بزنی
تا که اسمت یاد خیلی ها بیاد



همه چی شکل نفس کشیدنه
وقتی رو خاک تو بارون می زنه
از تو رد می شم به غربت می رسم
واسه ما خاک تن تو وطنه
هر چی مونده تو دلت به من بگو
خیلیا از حال ما دورن هنوز


واسه گم نکردنه اسم
توئه


اگه این سنگ ها رو می شورم هنوز

اگه این سنگ ها رو می شورم هنوز ...

|+| اچهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ساعت 22:5 توسط رضا |



بهانه




ازباغ م
ی برندچراغانی ات كنند


تا كاج جشن های زمستانی ات كنند




پوشانده اند«صبح» ترا «ابر هاي تار»


تنها به اين بهانه كه باران
ی ات كنند




يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند


اين بار مي برند كه زندانی ات كنند




ای گل گمان مكن به شب جشن می روی


شايد به خاك مرده ای ارزانی ات كنند



يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست


از نقطه ای بترس كه شيطانی ات كنند



اب طلب نكرده هميشه مراد نيست


گاهي بهانه ای است كه قربانی ات كنند




|+| ایکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 15:28 توسط رضا |


چه تکرار تلخیست ...


روزها در پس هم می‌‌روند

و من تنها می‌‌توانم نظاره گر باشم


نگاهم را به امتداد مسیر دیروز‌ها می‌‌دوزم

تا شاید یکی‌ از آنها لحظه ای‌ برگردد


و اندوه و افسوس را در عمق چشمانم بخواند


اما دریغ...


چه تکرار تلخیست...


در کنار امروز نشسته ام

غم و اندوه را هم در عمق چشمانم میبیند


اما حرفی‌ برای گفتن ندارد

اشک‌ها و حسرت‌ها دردی را دعوا نمیکند


امروز تازه آمده است

می‌ گوید


تا چشم بر هم زنی‌ می‌‌روم

اما گوش‌هایم گویی سنگین شده ا‌ند

آنچه را که می‌‌خواهند می شنوند


تهدید امروز را هم مانند تهدید امروز‌های دیروزی جدی نمی گیرم


و این چه تکرار تلخیست...



چشمانم هنوز در اختیار منند

از دور فردا را می‌‌بینم


هاله‌ای از ابهام به دور خود کشیده است


نمیتوانم ببینم که آیا خوب است

یا باز هم حادثه یک تکرار تلخ


فردا و فرداهای فردا در انتظار منند


نمی‌ دانم تا کجا همراهشان می‌‌روم

اما باید ادامه دهم


چه تکرار تلخیست ...


چشمانم را می‌‌بندم


نه امتداد دیروز


نه حاله ی فردا


امروز...امروز است


                                                    تکراری تلخ و ...

                                                                                                  یادی از یک خاطره دور



------------------


این هم لینک برای شنیدن دکلمه شعر



|+| ایکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ساعت 17:18 توسط رضا |



همین کنار، دلم زیر بوته گون است

کمی‌ فراتر از آنجا که شاخه جگن است


من و بنفشه کوهی نگار یکدگریم

دل یگانه ما گر چه در دو پیرهن است


صدای هقهق کبک دریست، قهقهه نیست

که سوگور شقایق شهید بی‌ کفن است


غروب دیر، ولی‌ می‌رسد به خانه کلاغ

تمام دغدغه او چو من همین وطن است


تو دل سپار به صحرا و هر چه خواهی‌ پرس

که بی‌ شمار دهد پاسخی که بی‌ سخن است


هزار سال دگر هم چون بگذری زین جا

اگر ز کوه بر آید صدا، صدای من است


                                                       موسوی گرمارودی

|+| اسه شنبه پنجم خرداد 1388 ساعت 0:53 توسط رضا |



روی آیینه ز آتش خون نیست 


  غم دل بر رخ او تابیده است


گرچه آتش ز درونش پیداست


بارها او به خودش لرزیده ست


|+| اپنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 3:36 توسط رضا |